526 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
خب ... حال این روزام فقط تو یه کلمه خلاصه میشه : استــرس ...! (م) پنجشنبه کنکور داره، تجربی؛ با هدف ِ قبولی پزشکی ... نگرانش َم ... خیلی زحمت کشیده و دلم میخواد قبول بشه تا به یکی از بزرگترین خواسته ها و اهداف زندگیش برسه ... حال ِ اون خوب باشه، حال
527 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
حدوا یه سالی میشه که با خدا حرف نزدم ... یه سال ـه که حتی تو تنهایی ـا و افکار ِ خودم َم مخاطب قرارش ندادم ... خیلی وقت ـه ازش دور شدم ... خیلی قبل تر از یه سال پیش؛ و وقتی میگم "دوری"، منظورم بُعد دینی/مذهبی ِ قضیه که شامل اعمال واجب دینی میشه، نیست
528 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
ای ملائک که به سنجیدنِ ما مشغول ـید !بنویسید که انــدوهِ بشــر، بسیــــار است ...----------------------------------آهنگ وبلاگ : "وطـــن"با صدای حمید هیراد----------------------------------عنوانِ وبلاگ برگرفته از رُمانی با همین نام، به قلمِ "مریم حسینینان" است ...----------------------------------
529 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
فـــردا ... لعنتی ...! اگه استرسم برای آزمون دوره ی قبل 10 بود، الان درجه ی استرسم 100 ـه ...! بعدانوشت: امتحان خیلـــی سختی بود، و به شدت وقتگیر ... مهم ترین مساله تو امتحانِ طراحی به دست آوردن کُد ارتفاعی ـه که اگه اون رو از اول اشتباه دربیاریم، تا
530 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
ظاهرا توی این ســی سال زندگی ای که تا الان داشتم، بابت همه ی کارهای کرده و نکرده َم، بیشتر از اینکه به خودم بدهکار باشم، به مادرخانومی بدهکارم ...! همیشه اینطوری بود ... نمره هام، دختر خوب بودن، انتخاب رشته ی دبیرستان، انتخاب معماری دانشگاه آزاد به ج
باز َم پیوست به پُست (498) ... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
هنوز َم حضور ِ نفرت انگیزش تو زندگیم خودنمایی می کنه ... هنوز َم ازش متنفرم ... هنوز َم آرزو می کنم برای همیشه گــورش رو از زندگیم گم کنه ... کاش یاد بگیریم وقتی می دونیم مزاحم هستیم، مثل کَنـــــه به زندگی دیگران نَچسبیم ...! یه سادیسمی ِ آویزون ِ زندگی دیگران نباشیم ...! پ.ن. چند روزی ـه که دارم ب...
531 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
جون می کَنیم ... می دونیم تــه ِش هیچـــی نیست و فقط در جا زدن ـه، ولی باز َم جون می کَنیم ؛ چون چاره ای نداریم ... چون این همون چیزی ـه که تو این چهل وِ یک سال سراسر نکبت و بدبختی، از جوون ِ ایرانی انتظار رفته : "مثل یه حیوون دست آموز برای زنده موند
532 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
رسما، همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم : کَـم آوردم ... واقعـا کم آوردم ... مگه من ِ جوون ِ سی ساله چقدر جون دارم که باید این همه فکر و خیال ِ توی مغزم رو تحمل کنم و دَم نزنم ...؟! چقدر میتونم به آینده فکر کنم و اَبلهانه به تغییر و اومدن ِ روزای
بلاگفـــا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
دیگه داریم عادت می کنیم به این قطع وُ وصل شدن ـای گاه وُxa0 بیگاه ِ بلاگـفــا ی عزیز ِ دل ... پ.ن. جنبه ی ترسناک ِ ماجرا اینجاست که نمیتونم از کل مطالب وبلاگ، نسخه ی پشتیبان بگیرم ...
نقطه تـــه ِ خط ؛ پایان ... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:28
دلم یه تغییر میخواد ... به جایی رسیدم که احساس می کنم دیگه اینجا نوشتن بَســه و وقت ِ شروع یه وبلاگ جدید ـه ... دیگه دلم نمیخواد اتفاق ـایی که تو این پنج سال از سر گذروندم،با خودم مرور کنم ... اگرچه، نه تونستم آرشیو پنج ساله ی وبلاگ رو پاک کنم، نه تو
333 - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:14
کار کردن تو اون شرکتِ لعنتی* که هفته ی دیگه، وارد سومین ماهش میشه، واقعا چیزی جز عذاب و عقب افتادن از زندگی برام نداشته ... فقط و فقط به خاطر آقای پدر و مادرخانومی ــه که دارم تحمل می کنم (مثل همه ی کارایی که تو این27 سال انجام دادم و هیچکدومشون -مطلقا- به انتخاب و تمایل خودم نبوده) ... که دلشون خوش...
334 - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:14
امشب، وقتی داشتم دنبالِ کاغذِ گارانتیِ یکی از وسایل خونه می گشتم، دست نوشته های قدیمی ـم* رو پیدا کردم ... دست نوشته هایی که قرار بود رُمان بشن و چاپ، ولی نشد ... نمی دونم دیگه چرا ادامه ندادم ... یادم نمیاد چی شد که از رسیدن به بزرگ ترین (به معنای واقعی کلمه بزرگ ترین ...!) آرزوی زندگیم دست کشیدم ....
335 - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:14
از خودم می ترسم ... اینکه یه وقتایی خیلی خوبم وُ یه وقتایی َم خیلی بَد ... حدّ ِ وسطی وجود نداره ...! دیروز سه بار سکانسِ خودکشیِ "هانا" ـیِ سریالِ "13Reasons Why" رو ری-پِلی کردم ... این فیلمِ لعنتیِ دوست داشتنی ...
324 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
دکتر سپید بخت : "من فکر میu200f کردم این ماییم که بی اعتقادیم ... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت بسته ...! "مژگان : وقتی آینده u200fای نداری، مثل اینه که خونه َu200fت رو روی آب بسازی ... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم ...!" از فیلمِ ایرانی : خانه ای روی آب - 1390 برچسبها: دیالوگ
325 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
هیچ بچه ای -وقتی تو صفِ انتظارِ فرستاده شدن به این زندگی نکبتی وایساده- از خدا نمیخواد که شخصیتِ زندگی آینده َش درونگرا بشه یا برونگرا ... این خونواده و اجتماع هستن که روی شکل پذیریِ شخصیتِ یه آدم تاثیرِ مستقیم و 100% ــــــی میذارن ... نباید از بچه
326 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
آخرش، نه اونی شدم که اونا می خواستن، نه اونی شدم که خودم دلم می خواست ... تو باتلاقِ سردرگمی و پوچی گیر کردم و به هر کدوم از این دو طرف که دست و پا میزنم، بدتر فرو میرم ... بیچاره من ِ تباه شده ی رقّت انگیز ...
327 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
وحشتناک تر از شنیدنِ خبرِ خودکشی یه زنِ جوونِ 25 ساله که درگیرِ پروسه ی طلاق و عدم حمایتِ عاطفی از طرف خونواده ی پدریش بوده، شنیدنِ خبرِ پشیمون شدنش تو لحظه ی آخر -وقتی کار از کار گذشتهxa0 بود-xa0 ــــــــــهِ ...! اینکه سه تا قرصِ برنج خورده بود و تو اون لحظه های دردناکِ آخر، به پدرش زنگ زده بود که...
هنوز َم میشه بخشید ... - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
حمید صفت ... دو روزه فقط این اسم تو گوشمه و چهره َش جلوی چشمام ... فَنش نبودم وُ تنها آهنگی که ازش شنیده بودم، همون آهنگ معروفش بود ولی وقتی خبر رو شنیدم، دلم ریخت ... یه جوونِ 24 ساله، تو یه چشم به هم زدن مسیر زندگیش از این رو به اون رو شد ... خدا ب
328 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به گذشته فکر می کنم ... به اون روزای گند و تلخی که برای جلب رضایت مادرخانومی و مایه ی افتخارش شدن به عنوان فرزند ارشد، به معنای واقعی کلمه جون می کَندم ... مجبور بودم سخت تلاش کنم تا همیشه -تو همه چیز- نفرِ اول باشم ت
329 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
به لطفِ مادرخانومی و برخورد دیروزش، بعد از دو سال، دوباره خون بازی رو شروع کردم ... 5 تا ردِ بُریدگی رو مُچِ دست چپم ... امروزم انقدر حالم خراب بود که آقای پدر َم فهمیده بود و نذاشت تنها بمونم ... می دونست دارم به چی فکر می کنم ... به خاطر همین بود که موند خونه و از اون دخترِ خودکشی کرده (پیوست به پ...