امشب، وقتی داشتم دنبالِ کاغذِ گارانتیِ یکی از وسایل خونه می گشتم، دست نوشته های قدیمی ـم* رو پیدا کردم ... دست نوشته هایی که قرار بود رُمان بشن و چاپ، ولی نشد ... نمی دونم دیگه چرا ادامه ندادم ... یادم نمیاد چی شد که از رسیدن به بزرگ ترین (به معنای واقعی کلمه بزرگ ترین ...!) آرزوی زندگیم دست کشیدم ... غرق شدن تو دَرسای سنگینِ ترمِ آخر دوره کارشناسی دلیلش بود یا شروع ارشد وِ وارد شدن به دنیای تحقیق و مقاله و استرسِ دفاع و پایان نامه که ته ِـشم به سرگردونیای بینِ موندن و رفتن ختم شد ...؟! شایدم نداشتنِ کسی که بهم بگه : "گور بابای درس خوندن و جون کَندن برای زنده موندن ...! آرزوهات رو زندگی کن دختر ...!" ولی خوشحالَم از پیدا کردنشون ... یادم نمیادِ حال اون روزام رو موقعِ نوشتن، ولی حالِ این روزام رو خوب می فهمم و می دونم که به نوشتنِ دوباره ی این دست نوشته های پراکنده احتیاج دارم ... حداقل به لبخندِ کمرنگی که امشب بعد از خوندنِ خط به خطِ نوشته هام رو لبم اومد، مدیونم ...!
* قدیمی بودنش رو از روی اسمِ استادِ "نَچَسب" که گوشه و کنارِ کاغذا نوشته بودم، تشخیص دادم ...
پ.ن. فردا 28 ساله میشم ... چه سنِ غریبی ... کِی فکرش رو می کردم بتونم خودم رو تا اینجا برسونم ...؟!
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری