رسما، همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم : کَـم آوردم ... واقعـا کم آوردم ... مگه من ِ جوون ِ سی ساله چقدر جون دارم که باید این همه فکر و خیال ِ توی مغزم رو تحمل کنم و دَم نزنم ...؟! چقدر میتونم به آینده فکر کنم و اَبلهانه به تغییر و اومدن ِ روزای خوب امیدوار باشم ...؟! به خود ِ توی آینه نگاه می کنم و دلم می گیره ... هر وقت کنار (م) میشینم و به نیمرخش نگاه می کنم، با دیدن ِ موهای سفید روی شقیقه َش وُ خطوط روی پیشونی ـش که هر هفته زیادتر میشه، دلم بیشتر می گیره ... تا کِی خبرا رو بخونیم و آه بکشیم ...؟! زندگی برای ما دلار ِ سی هزار تومنی و طلای گرمی یک میلیون و ُ دویست و پنجاه هزار تومنی داره، برای مفُتخورای بهارستان ـی دِنا پلاس ... من مهندس ِ ناظر باید برای یه سال نظارت یه ساختمون ِ پنج طبقه سرجمع 6 میلیون وُ خرده ای بگیرم (پرداخت در سه قسط!!!)، آشغال ـای پُشت میزنشین بهارستان ماهی دویست میلیون ...
خـدایا ! خودت عُق ـِت نمی گیره از ایران ـی که خلق کردی ...؟!
ای کاش
آدمی
وطنش را
مثل بنفشهها
(در جعبههای خاک)
يک روز میتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست ؛
در روشنای باران ...
در آفتاب پاک ...
"محمدرضا شفیعی کدکنی"
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری