حدوا یه سالی میشه که با خدا حرف نزدم ... یه سال ـه که حتی تو تنهایی ـا و افکار ِ خودم َم مخاطب قرارش ندادم ... خیلی وقت ـه ازش دور شدم ... خیلی قبل تر از یه سال پیش؛ و وقتی میگم "دوری"، منظورم بُعد دینی/مذهبی ِ قضیه که شامل اعمال واجب دینی میشه، نیست ... خیلی وقته که خدا مفهومش رو برام از دست داده ... از وقتی نسبت به وجودش دچار شَک شدم و تو پرامیدترین روزای زندگیم که فکر می کردم یه نیرویی فراتر از تصورم هست که میتونه کمکم کنه، ولی نبود ... هیچکس نبود جز یه فضای خالی مطلق ... از اون موقع به بعد، اینکه فکر کنم یه نفر همیشه هست که صدام رو میشنوه به نظرم مسخره و پوچ اومد ... دیگه نمیتونستم خودم رو درگیر جملاتی مثل "اگه فلان اتفاق نیفتاده، پس حتما به صَلاحت نبوده ..." یا "داری زود جا میزنی، پس یعنی توکل و ایمانت واقعی نیست ..." کنم ... دُرست همون روزایی که به خودم این حق کامل رو داده بودم که ازش طلبکار باشم و حق بندگی ـیم رو طلب کنم، پُشتم رو خالی کرده بود ... از اون روز به بعد نه صداش کردم، نه چیزی ازش خواستم، نه دعایی کردم و ... ولی امشب بی دلیل بغض کردم ... دلم تنگ شد برای روزایی که تو اتاق راه می رفتم و با صدای بلند باهاش حرف می زدم ... بهش غر می زدم و ازش گِله می کردم ... خدا برای من هیچوقت ضمیر دوم شخص جمع نبود ... همیشه "تو" بود ... همینقدر صمیمی ... به خاطر همین بود که وقتی یه سال پیش، تو بدترین شرایط روحی وُ سخت ترین روزای زندگی، بعد از اون قول و قراری که بین ـِمون بود، ولم کرد و من رو توی یه سقوط تموم نشدنی رَهام کرد، همه باورام نسبت بهش از بین رفت ... امشب دلم براش تَنگ شده ... احتمالا استرسِ این روزاست که وادارم می کنه دوباره صداش بزنم و به خودم بقبولونم که هست ... که وجود داره ... که دوباره باید به یه طناب نامریی ولی مطمئن چنگ بزنم ... دلم میخواد دوباره "خدا" رو بشناسم ... خود ِ خدا رو ... بدون دخالت دادن هیچ قید و بند یا تشریفاتی به اسم "دین" ...!
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری