به لطفِ مادرخانومی و برخورد دیروزش، بعد از دو سال، دوباره خون بازی رو شروع کردم ... 5 تا ردِ بُریدگی رو مُچِ دست چپم ... امروزم انقدر حالم خراب بود که آقای پدر َم فهمیده بود و نذاشت تنها بمونم ... می دونست دارم به چی فکر می کنم ... به خاطر همین بود که موند خونه و از اون دخترِ خودکشی کرده (پیوست به پُست 327) و پدر بیچاره َش که بعد از رفتنِ دخترش حسابی از نظر روحی پاشیده، حرف زد ... احتمالا نمی خواست سرنوشتِ مشابهی پیدا کنیم ...
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری