خرید بک لینک

این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به گذشته فکر می کنم ... به اون روزای گند و تلخی که برای جلب رضایت مادرخانومی و مایه ی افتخارش شدن به عنوان فرزند ارشد، به معنای واقعی کلمه جون می کَندم ... مجبور بودم سخت تلاش کنم تا همیشه -تو همه چیز- نفرِ اول باشم تا ازم راضی باشه ... که بهم افتخار کنه ... که تو اون روزای سخت، عصبانی نباشه ... جون کَندم تا دختر خوبی باشم ... تا به جای برادرم َم فرمانبُردار باشم ... تا حقِ فرزندی رو تمام و کمال اَدا کنم ... آخرشَم انقدر خوب تو نقشِ تعیین شده َم فرو رفتم که دیگه خودم رو هم فراموش کردم ... شدم اینی که الان هستم ... یه دختر بی هویتِ سرگردون که هر شب با فکر خودکشی و راحت شدن می خوابه ... نه اونی شدم که اون می خواست، نه اونی که خودم می خواستم (پیوست به پُستِ 326) ... تو برزخِ زندگی گیر کردم و به این فکر می کنم که هیچ وقت باعث افتخارش نبودم ... به این فکر می کنم که احتمالا هر لحظه از زندگیش رو به این فکر کرده که : "کاش دخترم مثلِ دختر فلانی بود ... همون قدر باهوش، همون قدر اجتماعی و خوش سر و زبون، همون قدر موفق ..." بیچاره من که تو 27 سالگی هنوز هیچ اختیاری از خودم ندارم ...


برچسبها: استفراغ های ذهنِ پُرتلاطم من

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 18:50

صفحه بندی