330
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
بعد از مدت هـــــا ... بالاخره تلاشای آقای پدر نتیجه داد و از شنبه تو یه شرکت مشغول شدم ... البته با مهندسه که صحبت کردم، قرار شد فعلا یه ماه باشم (با مختصری حقوق) که اگه از کارم راضی بود، حضورم ادامه دار و ثابت باشه ... ساعتِ کاریشون 8 صبح تا 8 ِ شب
331
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
حتّی سرِ کار رفتن َم از این احساسِ پوچی و رخوتِ لعنتی کَم نکرد ... پ.ن. تو تکمیل ظرفیت ارشد، انتخابِ اولم رو قبول شدم : آموزش زبان انگلیسی ِ پردیس ِ خودگردان ِ دانشگاه تهران ... همون آزمونی که سرِ جلسه به خاطر آلرژیم، حالم بد شد و دیگه نتونستم ادامه
332
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 18:50
آقای پدر بالاخره با رفتنم موافقت کرد ...! اونم فقط یه کشور : آلمان ...! به لطف پسرخاله َش که دو هفته پیش از آلمان اومده بود و کُلی از شرایط زندگی و دانشگاها ها و امنیت و ... این کشورِ خُشکِ نَچسب تعریف کرد ...! از امروز شروع کردم به گشتن تو کانال ـــ