خرید بک لینک
حتّی سرِ کار رفتن َم از این احساسِ پوچی و رخوتِ لعنتی کَم نکرد ...


پ.ن. تو تکمیل ظرفیت ارشد، انتخابِ اولم رو قبول شدم : آموزش زبان انگلیسی ِ پردیس ِ خودگردان ِ دانشگاه تهران ... همون آزمونی که سرِ جلسه به خاطر آلرژیم، حالم بد شد و دیگه نتونستم ادامه بدَم ... همون رشته ای که عاشقشم و وقتی داشتم برای کنکورش ثبت نام می کردم، چقدر ذوقِ قبول شدنش رو داشتم که بعدش بتونم با مدرکش تدریس کنم ... ولی حالا که می دونم باید به خاطرش حتی خیلی بیشتر از دانشگاه آزاد هزینه کنم، احتمالا مجبورم قیدش رو بزنم ... به آقای پدر و مادرخانومی هم چیزی بابتش نمیگم ... مخصوصا این روزا که مادرخانومی دوباره وُ نمی دونم به خاطرِ چی باهام سرِ لج افتاده ... اگه تو این شرکت موندگار بشم، با حقوقش میشه شهریه رو داد ولی خب برای اون پول نقشه ی دیگه ای کشیدم ...

فعلا که روزا دارن گند تر از گند میگذرن و آرزوهامون فدای محدودیتا میشه ... خدا می دونه تا کِی ...!

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 18:50

صفحه بندی