کار کردن تو اون شرکتِ لعنتی* که هفته ی دیگه، وارد سومین ماهش میشه، واقعا چیزی جز عذاب و عقب افتادن از زندگی برام نداشته ... فقط و فقط به خاطر آقای پدر و مادرخانومی ــه که دارم تحمل می کنم (مثل همه ی کارایی که تو این27 سال انجام دادم و هیچکدومشون -مطلقا- به انتخاب و تمایل خودم نبوده) ... که دلشون خوش باشه دخترشون میره سرِ کار وُ سرش گرمه ... که شاید فکرِ رفتن از سرم بیفته -که تا اینجا موفق بودن، چون عصرا که از سر کار بر می گردم، دیگه عملا" وقت و توانی برای پیگیری کارای مهاجرت برام نمی مونه ... خودم َم نمی دونم تا کِی میتونم به این تظاهر کردن که "همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم" ادامه بدم ...
* شرکت خوبه ... 80% ِ آدماش خوب و قابل تحمل َن ... مشکل اینجاست که من برای اینجور کارا ساخته نشدم ...
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری